محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

6 ماهگی علی اصغرم

سلام عزیز مامان امروز جمعه 22 مرداد ماهه و شما 5 ماه و 29 روزته 6 ماهگیت داره تموم میشه و من بیشتر لحظات این ماه به یاد علی اصغر 6 ماهه و تشنگیش بودم توی حرمم هر بار رفتم روضه حضرت علی اصغر رو میخوندن و داغ دل من تازه میشد و اشک میریختم وقتی مادر میشی خیلی چیزا تغییر میکنه الان با شنیدن روضه حضرت علی اصغر بیشتر دلم میگیره و گریه میکنم سپردمت به حضرت علی اصغر محم متین 6 ماهه ام
23 مرداد 1394

اولین باری که بهت غذا دادیم

سلام عزیز مامان امروز 18 مرداد ماهه و شما 5 ماه و 24 روزته امروز برای اولین بار برات فرنی درست کردم و برای ناهار یه قاشق چای خوری بهت دادیم اولش زیاد خوشت نیومد ولی بعدش خیلی دوست داشتی بعدشم حسابی آب خوردی انشاا... همیشه غذاهای خوب و خوشمزه بخوری
18 مرداد 1394

اولین سفر به مشهد

سلام مشهدی محمد متین مامان برای اولین بار ما به مشهد مقدش رفتیم و شما در  5ماه و 17 روزگش برای اولین بار به پابوس امام رضا رفتین ما رفتیم خونه بابا بزرگ و ساعت 1 شب رفتیم حرم و شما با بابایی رفتین زیارت بعدشم رفتیم صحن سقاخونه طلایی و بهت از آب حرم امام رضا دادیم انقده دوست داشتی که لیوان آب رو محکم گرفته بودی و ولش نمیکردی 8 روز مشهد بودیم و دو روز آخر بابا بزرگ و مامانی از بیرجند هم اومدن و از برگشت با هم اومدیم و رفتیم تربت حیدریه و کاخک و قاین و بعدش بیرجند خدا رو شکر توی سفر خیلی آروم بودی و اذیت نکردی فدای گل پسرم بشم
18 مرداد 1394

اولین باری که تنهایی نشستی

سلام عشقققققق مامان امروز ساعت 1 و نیم صبح شنبه 2 مرداد 1394 هست و شما 5 ماه و 9 روزته عزیز دل مامان الان برای حدودا 4 یا 5 ثانیه تنها نشست هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فدای گل پسرم بشم من الان دیگه قشنگ روی زمین خودتو میکشی جلو و خیلیییی شیطون شدی همش باید دنبالت باشیم الان هم تو بغل من نشستی داری میخندی فدات بشم من خدای مهربونم این لحظات رو نصیب همهههه آرزومنداش بکن الهی آمین
3 مرداد 1394

اولین باری که خودتو روی زمین جلو کشیدی

سلام عشق مامان امروز 24 تیر ماهه و شما امروز آخرین روزیه که 5 ماهته و از فردا میشی 6 ماهه عششششششق من داره بزرگ میشه فداش بشم کوچولوی من الان بغلمی و من دارم برات تایپ میکنم عزیزم شما دو رئزه یه کم میتونی خودتو روی زمین بکشونی جلو و به عروسکات برسی خیلییی شیطون شدی پسر نازم امروز 28 ام ماه مبارک رمضانم هست داره تمام میشه ماه رمضان انشاا... به حق همین ماه عزیز هممون صحیح و سالم باشیم خدا دامن همهههه منتظرا رو هم سبز کنه و نینی همه رو هم حفظ کنه مامانی دعا کن من منتقل اینجا بشم دوران مرخصیمم داره تموم میشه و من هرروز بیشتر از روز قبل استرس اداره رفتن و دوری از تو رو دارم دارم دنبال پرستارم میگردم ولی هنوز...
24 تير 1394

اولین باری که آب خوردی

سلام عزیزم امروز 3 ماه و 12 روزته و برای اولین بار بهت با شیشه 10رسی سی آب دادم خیلی خوشت اومد و دوست داشتی البته برای بار اول روزی که ختنه ات کردیم توی مطب بهت یه کم آب و نبات داغ دادیم دیدم میتونی بگیری برخلاف پستونک که اصلا نگرفتی فعلا شیشه رو خوب گرفتی فدات بشم عزیزمممممممممممممممممم
6 خرداد 1394

اولین باری که انگشت پاتو خوردی

بازم سلام عشق مامان کوچولوی من برای اولین بار روز شنبه 2 خرداد انگشت پاشو رسوند به دهنشو شروع کرد به مکیدن انگشت پاش خیلیی صحنه جالب بود کلی با عمه زهره و مامانی بهت خندیدیم الان حرفه ای شدی و قشنگ انگشت پاتو میمکی عزیز مامان دلم میخواد حسابییی بغلت کنم و ببوسمت ولی بخاطر اینکه هنوز حلقت نیفتاده میترسم هنوز خدایا این روزا و این شادیا رو بیشتر و بیشتر کن و به همه ارزونی کن الهی آمین
6 خرداد 1394

ختنه پسر عزیزم

سلام عشق کوچولوی مامان تو هفته گدشته یکی از اتفاقای بزرگ زندگی پسرکم رخ داد ما تو رو بردیم و ختنه کردیم مامانی و بابا بزرگ و عمه زهره هم از مشهد اومدن روز 5 شنبه 31 اردیبهشت ساعت 6 و نیم عصر پیش دکتر حبیبی شما رو ختنه کردیم قبلش تو خونه شما رو به رسم ما لباس نو پوشوندیم و به آقایون کادو دادیم بعدشم رفتیم مطب دکتر پسر کوچولوی من قبلش آروم تو بغلم خوابیده بود بعد که رفتی تو اطاق بابا رضا و دو تا مامانی ها اومدن بالای سرت منو بابا بزرگ مشهدی و خاله سمانه و آقا سید حسن و دختر نازش و مهدی آقا و امیر محمد و دایی اسد و دختر خاله هام (نجمه و مهلا ) و دایی علی و کوثر پشت در منتظر بودیم همه اومده بودن باهامون تو خونه هم خ...
6 خرداد 1394

اولین قل خوردن

سلام عزیزمممممممممممممممممممم امروز 99 روزه ای و الان ساعت 8 و 35 دقیقه شبه و تو برای اولین بار خودتو قل دادی روز شکمت ولی چون روی زمین بودی من برگردوندمت که زمینو لیس نزنی عشششششششششششششق منی پسر کوچولوووو
27 ارديبهشت 1394